خدايا!
مرا در ايمان،"اطاعت مطلق"بخش تا در جهان"عصيان مطلق" باشم.
خدايا!
به من "تقواي ستيز"بياموز تا در انبوه مسئوليت نلغزم و از"تقواي پرهيز"مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدايا!
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان. اضطراب هاي بزرگ، غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن. لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز به جانم ريز.
خدايا!
در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند، مرا، به"نداشتن" و "نخواستن" رويين تن كن.
خدايا!
به هر كه دوست ميداري بياموز كه: عشق از زندگي كردن بهتر است، و به هر كه دوست تر ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است.
خدايا!
به من توفيق تلاش در شكست، صبر در نوميدي، رفتن بي همراه، جهاد بي سلاح، كار بي پاداش، فداكاري در سكوت، دين بي دنيا، مذهب بي عوام، عظمت بي نام، خدمت بي نان، ايمان بي ريا، خوبي بي نمود، گستاخي بي خامي، مناعت بي غرور، عشق بي هوس، تنهايي در انبوه جمعيت، دوست داشتن بي آنكه دوست بداند، روزي كن.
خدايا!
به من زيستني عطا كن كه در لحظه ي مرگ، بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است، حسرت نخورم و مردني عطا كن كه، بر بيهودگيش سوگوار نباشم، بگذار تا آنرا من، خود، انتخاب كنم، اما آنچنان كه تو دوست داري.
خدايا!
"چگونه زيستن" را تو به من بياموز،
"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.
"شريعتي"
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود پريشان شد و اشفته وعصباني نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد التماس و درخواست کرد اسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد جيغ زد و جار و جنجال به راه انداخت خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت عزيزم!اما يک روز ديگر هم از دست رفت و تمام روز را به بد و بيراه از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و اين يک روز را زندگي کن او لابلاي هق هقش گفت اما با يک روز .. با يک روز چه کار ميشود کرد خدا فرمود ان کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند گويي که هزار سال زيسته است و ان که امروزش را در نيابد هزار سال هم به کارش نمي ايد و انگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد مي ترسيد حركت كند ميترسيد راه برود مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم ان وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد زندگي را بوييد .
چنان به وجد امد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود ميتواند بال بزند مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ميتواند...
او در ان يک روز اسمان خراشي بنا نکرد زميني را مالک نشد مقامي را بدست نياورد اما در همان روز دست بر درخت کشيد روي چمن خوابيد و کفشدوزکي را تماشا کرد سرش را بالا گرفت وابرها را ديد و به انهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان روز آشتي کرد.
سبک خنديد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد وعاشق شد عبور کرد همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت کسي که هزار سال زيسته بود.
اولین روز تابستان است و هوا بسیار گرم.چشم به ساعت دوخته ام-ثانیه ها آهسته آهسته از پی هم میروند.لحظات به سختی میگذرند.
دستانم در انتظار دستانش هستند و چشمانم در انتظار دیدنش.
لحظه ی دیدار فرا می رسد.عقربه ها به ساعت 2و50دقیقه نزدیک می شوند.همه آماده حرکت هستند.لباسهایم را می پوشم.آماده می شوم تا بعد از دو روز تجدید دیدار کنم اما نه مشکلی هست.هوا به شدت گرم است و ممکن است بچه ها گرمازده شوند.پس باید کسی در خانه بماند تا از آنها نگهداری کند.بالاخره قبول می کنم که بمانم.اما ای کاش نمی ماندم.بچه ها را خواباندم چه آرام و معصومانه سر بر بالش گذاشته اند.عقربه ها ساعت سه و نیم را نشان می دهند.
صدای توقف ماشین جلوی درب خانه و بعد هم صدای در.خوشحال و شاد میدوم به سوی در.با خود فکر میکنم حتما پدرم از بیمارستان مرخص شده است.می دوم.در را باز می کنم.اما نه از پدرم خبری نیست.نگاهم بر چشمان گریان خواهرم خیره می ماند و صدایش را میشنوم که آهسته و گریان می گوید:(دیگه بابا نداریم)پاهایم سست می شود.دیگر هیچ نمی شنوم.دو روز پیش را به خاطر می آورم.هنگامی که قصد داشتیم پدرم را به بیمارستان ببریم.نگاهش بر صورتم خیره ماند.صدایم کرد .نزدیک رفتم آرام بوسه ای بر گونه ام گذاشت.و من معنی آن بوسه را حالا می فهمیدم.چشمانم پر از اشک شد.
دستانم در انتظار دستانش مانده اند و چشمانم در انتظار دیدنش.........
سرزمین من!
ای دیار گمنام!ای آشیانه نیم سوخته ی کبوتران بی گناه و ای سرزمین نسل مظلوم!قرنی است که تو را از یاد برده اند،و سالیانی است که مظلومانه ترین موسیقی غم از تو به گوش می رسد.اما من هر صبح و شام دشتهای سرسبز،رودهای خروشان،کوههای پر شکوه،دره های پیچ در پیچ،آفتاب روشن و آسمان نیلگونت را در آینه ی خاطر خویش به نظاره می نشینم و در پشت چهره ی غبار آلود و فرسوده ات،غرور،عظمت و افتخارات دیرینه ی تو را جست و جو می کنم.
سرزمین من!
تو میهن همیشه جاوید منی؛شرق،غرب،شمال،جنوب و هر نقطه از پیکره ی وجود تو گویای صلابت،شکوه و پایداری توست.
سرزمین من!
به دور از هیاهوی زمان به تو می اندیشم؛به زیبایی هایت،به هیرمندت،به بازوان هندوکش مقاوم و صبورت،به مارگو و بکوایت که حکایت از گرمی وجود تو دارند.
سرزمین من !
لحظه لحظه وجودم را در زمزم عشق تو شستشو می دهم و هستی خویش رادر استواری بابای تو می بینم و از سکوت و شکوه بند امیرت اوج ابهت را می آموزم.
سرزمین من!
سالهاست که تو را مجروح می بینم و همچنان زخم هایت را بی مرهم!
و اینک با خدای خویش عهد می بندم که زخم های تو را با دستان خویش و در سایه ی توکل به خداوند مهربان و با تلاش و رنج پی گیرم،مرهم گذارم .
با خدای خویش عهد می بندم که برای آبادی و عظمتت لحظه ای آرام نگیرم و بار دیگر کتاب افتخارات تو را ورق بزنم.
خداوندا از تو می خواهم که مرا یاری نمایی.
اهورائی ترین ستاره ی من ، پر مدعا ترین بهانه ها را برای حضورت بی امان روی حجم انتظار می ریزم ؛ اما فقط یک لحظه بایست و به شکوفه هایم نگاه کن . من همان نرگسی می شوم که غنچه هایش از تبار دل تواند ؛ حرفهایت را به من غریب بگو . دلت را به پاکی اشکهایم ببند. من کوچکی پروانه ها را به بزرگی تو می بخشم و طراوت گم شده ی آبی ترین یاس را به سالروز شکفتن لبخندت می دهم . من تو را بین تبسم بلورین پروانه ها می خوانم ؛ تو را به مقدس ترین میثاقها قسم می دهم بیا و دلیل بودنم باش . من همه ی زنبق هایی را که عاشقشان بودم به پایت ریختم . نگذار برای ماندن تو پروانه ها هم غرق التماس شوند . دلت می آید کاری کنی که اشکهایم برایم دل بسوزانند ؟
خورشید ارزانی خودت ؛ کمی ستاره برایم بچین ؛ آخر آنقدر بی ستاره شده ام که شبهایم هم خجالت می کشند بیایند . تو را به شنیدن زیباترین ترانه ها دعوت می کنم . بیا و برایم پروانه هائی بیاور از دیار بنفشه های نقره ای ؛ من فقط چشمان تو را دارم ، چشمانی که به آنها قسم بخورم و بگویم : قسم به چشمانت که بی تو پروانه ها هم مرا فراموش می کنند .
بانگاهت حرکت پروانه را به طرف چراغ دنبال می کنی ؛ بیصبرانه دور لامپ روشن می چرخد و پرو بال میزند . نگاهت را از او بر نمی داری ؛ میخواهی ببینی کی خسته می شود و یه گوشه می نشیند ؛ ولی انگار نه انگار که اون لامپ داغه و ممکنه پر و بالش را بسو زونه . کاملا اشتیاق پروانه را حس می کنی ؛ انگار که اون از گرما و نور چراغ لذت میبره . تا اینکه آخرش آنقدر محو نور می شه که بعد از چند دقیقه بر اثر سوختن بالهاش می افته روی زمین !
حسابی حالت گرفته می شه ؛ پروانه را برمیداری و می بری بیرون . نمیدونی با این بالهای سوخته دوباره میتونه جون بگیره و پرواز کنه یا نه . برمیگردی و به فکر فرو می ری . با خود فکر می کنی ما آدمها چقدر غافلیم که نور خدای خوبمان را در جای جای این دنیا حس می کنیم ولی برای نزدیکتر شدن به اون سعی نمی کنیم . بعضی هامون می فهمیم نور کجاست ولی از اون گریزان می شیم . بعضی هامون نور را می بینیم ولی حتی نیم نگاهی هم به اون نمی اندازیم .
این عجیب نیست که یک موجود بسیار کوچک و ظریف راه حق را پیدا کنه ولی ما آدمها که ادعا می کنیم اشرف مخلوقاتیم ، در تاریکی جهل دست و پا بزنیم ؟
اما من شنیده ام که بعضی از آدمها مثل همون پروانه آنقدر مجذوب حق می شند که در آن فنا میشند . کجایند آن پروانه ها؟؟؟!!!
پيرمردي صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: “بايد ازت عکسبرداري بشه تا جايي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه” .
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجلهاش را پرسيدند ، گفت همسرم در خانهي سالمندان تحت مراقبت است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نميداند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که ميدانم او چه کسي است.
دوستای گلم تا بعد از عید نیستم.به همین دلیل پیشاپیش عید رو به همتون تبریک میگم.![]()
امیدوارم به همه خوش بگذره.![]()
قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگيست
و اين سرنوشت سادگيست !
* * *
چه قانون عجيبي
چه ارمغان نجيبي
و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را
با دستهاي خود
راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني
و خود در تنهايي و سكوت
با چشمهايي خيس از غرور
پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني
و خموش و بي صدا
به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا
دل خوش كني
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و
يك عمر صبوري .......!
بی وفا بود که رفت، راحت و آرام از مقابل شقایق ها گذشت،آنقدر بی خیال که گویی هرگز برایش درد و رنج پرستوها مهم نبود...
بی رحم و سنگدل چشم های گریان را نادیده گرفت...
اوقات تمام هستی اش رفت، غافل از قلب هایی که به خاطرش شکسته بود...
گویی التماس هیچ دستی برایش مهم نبود...
او رفت و گفت: منتظرش بمانم و من همچنان ، همراه تمام اشکهایم، کنار پله کان تردید، در انتظارش خواهم ماند اما همیشه حس غریبی می گوید که اگر او میخواست برگردد هرگز نمیرفت...
شاید دروغ است شاید این قصه افسانه است
امکان ندارد که یک مرد این قدر مردانه باشد
باور ندارم که مردی در بزم پولاد و آتش
وقتی که از تیر سیر است، این گونه مستانه باشد
سلانه سلانه دارد از کشتگان می شود رد
انگار در حلقه ای از مستان میخانه باشد
رقصی چنین سر مست،همدوش یاری،قبول است
اما نه وقتی که نعش یاری سر شانه باشد
می بوسد و می نوازد خونین رخ کودکش را
باید که آلاله ی، این مرد پروانه باشد
دیوانه ام من،شک ندارم پای کسی در میان است
لیلی خودش پای رقص است، عاشق که دیوانه باشد.
گویی چشمانم سرخی خویش را از غروبی که مقدم شد بر این شب ها،وام گرفته است، و هر چه بر دیدگانم ملتمسم که اندکی آرام گیرد، گویی گوشی از برای خواهشم ندارند. هر چه از ساعات اولیه شب می گذرد صدایی برایم انعکاسی شدیدتر پیدا می کند. صدایی که تازگی اش برایم آشناست. خوب گوش می کنم، صدا، صدای قدمهای کاروانیان است. کاروانی که در دل شب با صدای خویش مرا به عمق درد و غربت راهی می کند. این کاروان از منزلی حرکت می کند که افقش، به خون نشست و آسمانش به کبودی ظلمی بزرگ رنگ آمیزی شد.از سرزمینی راهی شده است که تشنگانش را، آب از دم تیغ داده اند و طفلانش را به نوازش سه شعبه ی کینه و ظلمت آرام می کنند. کاروان، آرام آرام می رود و صدای زنگ اشتران در دل صحرا می پیچد و پژواک آن طول تاریخ را می پیماید. آنان که کاروان را در تاریکی شب می برند، آنان که بر چوبه های نیزه خورشید حمل می کنند، در شب ظلمانی خویش به دنبال کدام کوره راهند؟
بار الها، این مسافران غریب، چقدر آشنایند. گویی سال های سال است که با حضورشان زنده ام. اینان نام از برایشان لفظی است و فضیلتشان آرامشی به طول ساعات زندگی.
کودکان این کاروان بزرگترین معلمان تاریخ اند و زنان آن استادان صبر و عزت.
چشمانم را التماس می کنم، سحر نزدیک است، اما دیگر فلق رنگ باخته و از برای سرکشیدن از پس کوههای بلند مظلومیت، توانی ندارند.
خدایا، خداوندا، صبح فرا می رسد، اما مظلومیت تا انتهای تاریخ ادامه دارد....
خداوندا عجب روزی رسیده
کبوتر بچه ها یک یک پریده
یکی پابسته ی تل سیاهه
یکی پر بسته ی سنگ سفیده
خبر آید که پیش آشیانه
یکی آزاد شده از آب و دانه
یکی در اردوگاه عسکر آباد
رها شد از غم و رنج زمانه
خداوندا تو که دانای رازی
برای هر غمی تو چاره سازی
فراموشت شده این بندگانت
و یا این جا تو هم غیر مجازی
الهی عسکر آباد در بگیره
بسوزه دود و خاکستر بگیره
بسوزه سیم های خاردارش
پرستوهای بندی پر بگیره
باز هم سرما از راه رسید ...
صدای گریه های کودکی پاک و معصوم که از سرما به خود میلرزید درخانه گلی و سرد زن تنها پیچیده بود.
زن نمیدانست که چه کند دیگر برایش رمقی نمانده بود تا در خانه های دیگران کار کند و کسی هم حاضر نبود تا پولی به او قرض دهد تا سوخت تهیه کند. صدای گریه های کودکش آتش به جانش میزد ولی نمیتوانست کاری کند.
صدای گریه خاموش شد و زن پیکر سرد کودکش را به خودش چسباند. فریاد کرد کوکم گریه کن ......گریه کن و فریاد بزن بی پناهیت را......گریه کن و فریاد بزن تنهاییت را......گریه کن و فریاد بزن......
زن گریه کرد و با کودکش سخنها گفت اما کودکش آرام در آغوشش خفته بود. او به خوابی ابدی فرو رفته بود و از رنج زمانه رها شده بود .او دیگر سردش نبود و دیگر گریه نمیکرد.
مادرش که بعد ازرفتن همسر، او را تنها مونس تنهایی کودکش بود تنهاتر از پیش به کنج خانه اش خزید. دیگر سرما برایش مهم نبود او فقط به روزهای گرم گذشته فکر میکرد و دیگر زندگی رنگ و بویش را برای او از دست داده بود.
آری او باز هم تنها شده بود.............
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دوراندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
نگاهت بر من افتاد و باور کردم
خواهان کسی بودم تا باورش کنم
خود و رؤیاهایت را تقسیم کردی
و باورت کردم
اما آنچه براستی نیازمندش بودم
باور کردن خود بود
مرا به دنیای درونت بردی و یاریم کردی
و به برکت وجود تو است
که امروز زنده ام لمس میکنم و باور دارم
کسی چیزی یا خود را
آری تنها به خاطر وجود تو است.
روز بود گل آفتابگردون روش به خورشید بود
شب که شد دید یه ستاره چشمک می زنه
سرش رو انداخت پایین و گفت گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند.
کاش ما آدمها هم مثل گل آفتابگردون بودیم...
شب ولادت حضرت معصومه (س) رفتم حرم و برای همتون
دعا کردم امیدوارم که دعام قبول بشه.
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
تا حالا شده که دلت بگیره اما نتونی گریه کنی؟تا حالا شده که بخوای کسی رو بغل کنی اما نتونی؟تا حالا شده که بخوای داد بزنی اما نتونی؟ تا حالا شده که بخوای کاری رو انجام بدی ولی اون کار رو نکنی و تا آخر عمر پشیمون باشی؟برای من پیش اومده .اون هم خیلی زیاد.بعضی وقتا دلم خواسته گریه کنم به خاطر نبودن کسی که قدر بودنش رو ندونستم ولی نتونستم.بعضی وقتا دلم خواسته صداش کنم ولی نبوده. بعضی وقتا دلم خواسته برم پیشش ولی نتونستم چون اون تو یه دنیای دیگه هست و من تا نمیرم تمیتونم برم پیشش.دلم براش تنگ شده.بعضی وقتا اون قدر احتیاج پیدا کردم که داد بزنم بگم بابا و صداش کنم ولی نتونستم چون دیگه بابایی نیست تا بگه چی شده دختر بابا؟ آره اون دیگه رفته. ولی رفتنش برای من خیلی سخت بود چون بدون خداحافظی رفت. من میخواستم برم دیدنش ولی وقتش تموم شد و من موندم و یه عمر حسرت و پشیمانی که چرا نرفتم دیدنش.
من توی یکی از مدارس خودگردان تدریس می کنم.یه روز سر کلاس وقتی از یکی از شاگردهام درس پرسیدم نتونست جواب بده. وقتی ازش دلیل خواستم سرش رو انداخت پایین و هیچ حرفی نزد.فقط دیدم که دونه های مروارید اشک روی صورتشه. دلم گرفت.نمیدونستم چرا این جوری شد. بعد یکی از دوستای نزدیکش بهم گفت که میره سر کار و این بود دلیل درس نخوندنش. پدرش کلیه هاش مشکل دارن. دکترا میگن که یکی از کلیه هاش کوچیک شده و این به خاطر انجام دادن کارهای سنگینه.نمیدونستم بهش چی بگم. اون بزرگترین فرزند خانواده بود و باید خرج یه خانواده رو در می آورد. ولی این انصاف نیست. اون همش 10 سالشه. یه بچه 10 ساله مگه چقدر میتونه دووم بیاره؟ تا کی باید کار کنه؟ اگه خدای نکرده بلایی سر پدرش بیاد کی باید خرج خونه رو در بیاره؟
فقط رجب نیست که باید اینجور کار کنه.بیشتر این بچه ها باید کار بکنن. بعضی ها به خاطر پرداخت شهریه و پرداخت پول دفتر کتاب هاشون،بعضی به خاطر این که کسی نیست تا خرجشون رو بده ، یکی به خاطر این که پدرش رد مرز شده و بقیه هم هر کدوم به یه دلیلی ......
رجب و امثال اون فقط یا میتونن درس بخونن یا کار کنن.هنوز براشون خیلی زوده که تن به عملگی بدن. خیلی زوده طعم تلخ کارهای سنگین رو بچشن. این بچه ها مگه چقدر جون دارن؟ پس کی باید بازی کنن؟ اصلا بازی، تو دنیای این بچه ها معنی داره؟ بزرگترین تفریحشون بازی کردن فوتبال دستی تو زنگای ورزشه.این جور بچه ها فقط تو مدرسه ما نیستند .همه جا هستند . تو همه جای این ایران غریب.
واقعا این بچه ها تا کی دووم میارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا کجا میتونن پیش برن؟آینده ای دارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیایید همه برای این جور بچه ها دعا کنیم تا خدا بهشون صبر بده و کمکشون کنه هم به اونا و هم به خانواده هاشون.
در پس پنجره کسی هست که مرا میخواند...
باران نم نمک میبارد...
که چه زیباست صدایش ...چه طنینی دارد
انتظارم به پایان آمد
قاصدکم خوش خبر بود
بوی او را میداد
خبر از او آورد...
خنده هایت که چه زیبا بود
و دست هایت که چه با محبت
چه زود گذشت و نمیدانم که چگونه گذشت
ای کاش میدانستم چه شد بر من ...چه شد بر تو
آه که چه بیهوده میاندیشم
صبر پایان همه آنتظارهاست.


